آن پسر آن دختر ساده و کوچک ؛ نه . . نه . . آن خانم ، دنیای بزرگ شما را می خواهد ؟
ساده دنیایی پر ز وهم ؟
افتاده به موج ، خوابیده به ناز ، که گاه می پندارد ابتدا به اول زمین ، پهنه سبز خویش است و دشت کهنسال دیروز فدایی افتاده به زانوی درختان نو رسته است.
مسرت ، پرده های دریده از آسمان . . .
از چه دریغ می کنی ؟ آواز ستم دیده هدهد خوش خبر از بی خبری را ؟!
بخوان دوباره بخوان ، صدای تو زندگی دوباره این بیکران خشک مانده است .
به اینان بی اندیش و به مردمان
صدای الهی موسیقی را شنیده ای ، شنیدی و بر طرب برنخاستی ؟
هیچ کس تو را بر فرشته ترجیح نمی دهد
فریاد بی پایانی سر کن و بشنو ... بشنو بی پایان بشنو .
آوازی در ترنم باران ترحمانه می لرزد ؛ و او نیز برای خود آوازی خواهد خواند ، حتی به لطافت باران.
اشک ها ، تمناها ، تقاضاهای تکراری ، حتما لحظه های بدتری هم خواهد بود ،
و من می اندیشم که چگونه خواهد درخشید ، مستی قطره از مواجی دریا .
می اندیشم ، یکبار دیگر پیش از پذیرفتن و رد کردن درخواست ها و تمناها
و مطمئن خواهم بود که شما نیز از نجات زندگی های که بوده و خواهد بود دلشاد خواهید شد
گرچه ممکن است انکار کنید اما من با هیچ یک از شما هرگز و هرگز کنار نخواهم آمد .
و آیا این ترانه ای حقیقی خواهد بود ؟
جهان زیر پای کدامین ترانه خواهد لغزید ؟
منتظر مانده ی جهان ... هان تو ..
و گویا جهان نیز منتظر مانده ؛ نمی خواهد یکبار دیگر فریب خورده باشد
صحنه ای با گزارشهای قدیمی
بخوان .. دوباره بخوان
مسافر بودن دنیای اگرها و اماها که نیستیم
دنیای اگرها و اماها، پیچیده در تار و پود عصیان زندگی ست و بریده خاطرات چون بریده های الوار های به نظم کشیده و گاه خمیر شده ، هر یک به دایره ای نقش سالیان گذشته است و فاقد اهمیت
به راستی چه کسی منظومه های دوارش را در حساب خواهد آورد ؟
نمیدانم آدمیان محو تماشای کیستند که اینگونه ، خاطر بردنها ، برده از خاطرشان ؛
که فهم بودن نیز آینه وار می لغزد و گاه زنگار بسته ی رطوبت دل ، خود آینه بشکسته ایست که نمیدانم چیست، و نمیدانم کیست؟
کجا گشودهام
نمیدانم؟
به خدای نداشته حسرت ورزیدم که اینگونه از من شتابان است ؟
دل تنگ چیستم؟
کیستم؟
کیستم من؟
دلگیرم
دلگیر داستان دل
مرا بی دل بودن خوشتر؟
به خدا نمیدانم
که اگر او نیز باشد، اگر باشد ...
من نیز بودهام، در آنچه که حتی نمیپندارم
و پندار من ...
پنداشتنی حسرت آور و گاه ولوله آور است
قلم بلغزد، یا بلغزانم؟
کجا؟
کی؟
چگونه؟
حتی نوشتهها هم از من دلگیرند و خدا ، خدایی که در زندگی کنونی ما هیچ نقشی ندارد
پس خدای من کیست ؟ خدای خردمند خویشم ؟
من که . . .
نمیدانم ...
تنها منی که می شود میش احمق عاشق بود یا شیر صبور
و صبر گویای حماقت این دو .